
نیکی قشنگم شش روز پیش تو سی و هفت هفتگی پا به دنیای ما گذاشت...هنوز باورم نمیشه همون شبی که اینجا نوشتم توی همین هفته تمام برنامه های ناتموم رو سر و سامون میدم کیسه آب پاره شد و چند ساعت بعد نیکی جانم...
ادامه مطلب
نمیدونم وقتی دیگه علاقه ای به نوشتن توی این فضا برام نمونده چه اصراری دارم هنوز بنویسم :))))) کلا آدمی هستم که هیچ چیز رو نمیتونم به راحتی بذارم کنار!! حالا میخواد اون یه آدم باشه یه کتاب مزخرف باشه یه راه غلط باشه...همیشه میگم شاید امیدی بود شاید شاید شاید... بگذریم یه آهنگ شاد دارم گوش میدم و قر ریز هم میام باهاش:)))) امروز از دیدن عضلاتم توی آینه ی باشگاه به وجد اومدم احساس جوانی و زیبایی کردم...یک سال و نیم تلاش خوب داره نتیجه میده دیروز یه تمرین سنگین داشتم جوری که مسئول سالن اومده میگه سما...
ادامه مطلب
کیلو کیلو قند تو دلم آب میشه در مورد خرید وسایل باقی مونده که با هم حرف میزنیم. دلم میخواد زودتر بیان کابینت اینا رو بزنن اونوقت دیگه شروع کنیم به خرید چیزای باقی مونده...تو سرم هزارتا فکره! مبلمان چه طوری باشه اون سورمه ایه با کوسنای زرد و نارنجی یا اون طوسیه با کوسنای قرمز یا بازم باید بگردیم... پرده های سالن و اتاق خوابو چی انتخاب کنیم فرش چطوری باشه لوسترم هست اونم هست اینم هست از اون فرشته ها بگیرم برای قفسه های کتابخونه قشنگ میشه؟وای اون گلدونا که رویا امروز عکسشونو گذاشته بود به نظرم معرک...
ادامه مطلب
xa0 آره دیگه دقیقا همینجوری شد!! :)))))...
ادامه مطلب
عاطی اومده چی چی آورده؟ ...
ادامه مطلب
لاک زدم، جیگری!! یادِ هانا افتادم... نیم ساعته انگشتامو جدا از هم نگه داشتم خشک بشن!xa0 بلاخره کارامون دیروز تموم شد و اتاقمو تر و تمیز کردم و یه نفس راحت کشیدم امروزم صبح که بیدار شدم دیدم بابا برام بلیط گرفته گذاشته رو میزم...اول وقت برام گرفته بود مثل دفعه قبل نشه... بعد همون موقع ها تا برم باشگاه داشتم اینستام رو چک میکردم چشمم خورد به دستم،xa0دیدم نبضمو میتونم ببینمxa0یه حسِ فوق العاده ای بهم القا شدxa0میگم نیگا کن زندگی تویِ رگات جریان داره...جوونی و سالم...خدا رو شکررررررررر xa0 xa0هورا ...
ادامه مطلب