کیلو کیلو قند تو دلم آب میشه در مورد خرید وسایل باقی مونده که با هم حرف میزنیم. دلم میخواد زودتر بیان کابینت اینا رو بزنن اونوقت دیگه شروع کنیم به خرید چیزای باقی مونده...تو سرم هزارتا فکره! مبلمان چه طوری باشه اون سورمه ایه با کوسنای زرد و نارنجی یا اون طوسیه با کوسنای قرمز یا بازم باید بگردیم... پرده های سالن و اتاق خوابو چی انتخاب کنیم فرش چطوری باشه لوسترم هست اونم هست اینم هست از اون فرشته ها بگیرم برای قفسه های کتابخونه قشنگ میشه؟وای اون گلدونا که رویا امروز عکسشونو گذاشته بود به نظرم معرکه ان اونا٬ باید ببینم نظر شاهین چیه...وای که چقدرررر منتظر همچین روزایی بودم...بیشتر از همه از دست کابینت ساز حرص میخورم این روزا که وعده داده نیمه اول شهریور کارش رو تحویل میده و من دیگه صبر و قرار ندارم و مثل همیشه که وقتی منتظری٬ زمان نمیگذره شهریور نمیاد که نمیاد! برای فرار از فکر کتابمو برمیدارم شروع میکنم به خوندن به خودم میام میبینم تو عالمِ رنگا غرق شدم قبلنا عاشق رنگ نارنجی بودم الان زرد رو هم دوست دارم فکر فکر آخرم به هیچ نتیجه ای نمیرسم...شاهین مثل همیشه خونسرده و منو دعوت به آرامش میکنه منم بدتر کفری میشم خخخخخخخ
بیشترین سوالی که این روزا ازمون میشه اینه که بلاخره عروسی کی هست؟ بعد از سه سال و نیم( خدایا کی شد سه سال و نیم سه سال و نیم دیگه کجام؟هستم اصلا؟)
تو سرم غوغاس این روزا
