نمیدونم وقتی دیگه علاقه ای به نوشتن توی این فضا برام نمونده چه اصراری دارم هنوز بنویسم :))))) کلا آدمی هستم که هیچ چیز رو نمیتونم به راحتی بذارم کنار!! حالا میخواد اون یه آدم باشه یه کتاب مزخرف باشه یه راه غلط باشه...همیشه میگم شاید امیدی بود شاید شاید شاید...
بگذریم
یه آهنگ شاد دارم گوش میدم و قر ریز هم میام باهاش:)))) امروز از دیدن عضلاتم توی آینه ی باشگاه به وجد اومدم احساس جوانی و زیبایی کردم...یک سال و نیم تلاش خوب داره نتیجه میده دیروز یه تمرین سنگین داشتم جوری که مسئول سالن اومده میگه سمانه داری برا مسابقه ای چیزی آماده میشی؟ خخخخخ امروز هم وقتی داشتم تمرینای صد و هشتاد درجه باز کردن رو با احتیاط انجام میدادم یه خانمه گفت بدنت چقد نرمه یوگا کار کردی؟ گفتم یوگا کار نکردم اما یوگا کارا رو دوست دارم:))))) مسئول سالن هم ازم خواست برای مدتی با بچه ها در حد یک ربع ایروبیک کار کنم که گفتم مورد نداره( خودم برای گرم کردن قبل تمرین تو خونه باشم میرقصم سالن باشم یا ایروبیک میرم یا دوچرخه یا میدوعم!)
یه کتاب عالی دارم میخونم که پیشنهاد عاطی بود عکسش رو اینستا گذاشتم...سه شنبه ها با موری...کتابی که بر اساس واقعیت هم نوشته شده و بهت میگه که زندگی و فرصتی که بهت داده شده چقدر ارزشمنده...دوست دارم بگم همتون بخونینش...پست قبل گفته بودم میخوام مدتی فیلم ببینم بعد کتاب جدید شروع کنم نتونستم:| بدجور عادت کردم به خوندن حتی شده روزی یک صفحه!| البته یه سریال رو شروع کردم که گفتن خیلی قشنگه که حتما دیدین یا شنیدین اسمش رو...سریال عاشقانه که نمیدونم با اینکه میدونم از سریالای ایرانی چیزی در نمیاد چرا باز توبه ام نمیشه و وقت میسوزنم براش...نه من که خوشم نیومد...تا قسمت ۱۴ هم دیدم و طبق همون عادتی که اول پست راجع بهش نوشتم چیزی که شروع کردم رو باید تمومش کنم!
ناهار با منه اگه گفتین چی؟:)))) افرین ماکارونی خخخخخ
شاهین جانم با یه تیم ورزشی رفتن برای مسابقات دلم براش یه ذره شده به زودی به دیدارش خواهم رفت
سه شنبه ها با موری رو فراموش نکنین عکسشم میذارم به زودی...
