ساعت شش و نیم صبحه! نمیدونم دقیقا از کی بیدار شدم خودم بیدار نشدم نیکی بود که آروم صدام زد "مامان سمانه" برش گردوندم به تختش و خودم کنار تختش دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه صداشو شنیدم که گفت " مامان سمانه آب میخوام " تو دلم در حالیکه به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم لیوان آب به دست برگشتم به اتاقش و گفتم بیا نیکی جان:)))) آب که خورد دراز کشید و منم موندم پیشش که باز بلند شد "مامان من نمیخوابم" زندگی یعنی من یعنی تو......
ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 70