نیکی قشنگم شش روز پیش تو سی و هفت هفتگی پا به دنیای ما گذاشت...هنوز باورم نمیشه همون شبی که اینجا نوشتم توی همین هفته تمام برنامه های ناتموم رو سر و سامون میدم کیسه آب پاره شد و چند ساعت بعد نیکی جانم دنیا اومد
هر چی به اون روز فکر میکنم همه چیز رو عجیب میبینم از اول صبح نیکی توی شکمم بی قراری میکرد اونقدری که از شکمم فیلم گرفتم سر ظهر پستچی کیفی که سفارش داده بودم رو اورد تعجب کردیم که آخه روز جمعه مگه پست کار میکنه... با یکی از دوستانم در مورد زایمان صحبت کردیم...روز قبلش با مامای همراه مورد نظرم قرارداد بستم...خلاصه ساعت حدودای ۲ صبح بود که دیگه تکون های نیکی داشت نگرانم میکرد یکم توی نت سرچ کردم حتی یادمه نوشتم "تکان های زیاد جنین در هفته ۳۷ نشانه چیست" :)))) داشتم سعی میکردم بخوابم که احساس کردم خیس شدم سریع خودمو به دستشویی رسوندم و...بله کیسه آب پاره شده بود البته من همه اینا رو مدیون کلاسایی هستم که رفتم وقتی دیدم آب شفافه فهمیدم جای نگرانی نیست و دو ساعتی وقت دارم!!! شاهین رو صدا زدم طفلک فکر کرد صبح شده :))) با مامای همراهم تماس گرفتم گفت برو بیمارستان منم میام...به شاهین گفتم من هنوز اماده نبودم و شاهینم با اینکه استرس داشت همش میگفت هیچی نیست هیچی نیست :)))) خلاصه دوش گرفتم و به این فکر کردم حالا تنها دور از خانواده باید چیکار کنم...لیست وسایلی که میخواستم توی کیف بذارم رو اوردیم و خوندیم و کم کم داخل کیف گذاشتیم شاهین با خواهرش تماس گرفت قرار شد بریم دنبالش...با خواهرای خودم در ارتباط بودم...برف میبارید همه چیزو به فال نیک گرفتم نزدیک ۴ صبح بیمارستان بودیم بستری شدم دردی نداشتم مامای همراه هم رسید معاینه شدم و گفتن دخترت خیلی زود میاد باورم نمیشد... کلِ پروسه ی زایمان دو سه ساعت طول کشید هنوز اون لحظه ی شیرینی که دخترم رو روی سینه ام گذاشتن به روشنی به یاد دارم اشک میریختم و قربون صدقه اش میرفتم...مامان شب همون روز خودشو رسوند چون منع عبور و مرور بود نتونست زودتر بیاد و مجبور شد شبانه با اتوبوس بیاد...
۶ روزه که دخترکم شب و روز کنارمه هر زمان که بغلش میکنم و صورت کوچولو و قشنگشو نگاه میکنم اشک از چشمام سرازیر میشه و فقط خدا رو شکر میکنم برای هدیه ای که بهمون داده...حالم شکر خدا خوبه دو سه روز اول کمی درد داشتم که تا حد زیادی رفع شده البته مامان اجازه نمیده از جام تکون بخورم :)))) وجودش نعمت بزرگیه که باعث شده تنها دغدغه ی این روزای من رسیدگی به امور خواب و شیر دلبرکم باشه
شاهین واله و شیدا هر لحظه بالای سر دخترکمون میشینیه و با ناباوری نگاهش میکنه و قربون صدقه اش میره
هر چقدر شکر خدا رو برای این روزا به جا بیارم کمه از خدا میخوام کمکمون کنه گل قشنگی که بهمون داده رو درست مراقبت کنیم
زندگی یعنی من یعنی تو......ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 71