فرشته ی کوچک من

خرید بک لینک

نگاهش که میکنم فقط تصویر یک فرشته رو در مقابل خودم میبینم بغض میکنم که نیکی جان امیدوارم بتونم خوب بزرگت کنم کوچولوی پاک و معصومم! موهای خرماییش صورت گرد و سفیدش و چشمای قشنگش تصویر واقعی یک فرشته اس...نیکی اسمیه که به معنای واقعی برزنده اشه...شاهین با عشق زیادی نوزادمون رو رسیدگی میکنه وقتی خونه باشه بار خستگی من خیلی کم میشه نیکی رو که شیر میدم٬ میدم شاهین آروغشو بگیره و اونوقت میتونم یکم دراز بکشم...تو این چند هفته یه خواب راحت برام آرزو شده نیکی دلدرداش شروع شده و طفلکم بخاطر نفخ کلافه میشه دکتر خوردن خیلی چیزا رو تا چهار ماه برام ممنوع كرده! تقریبا هیچ چیز نمیشه خورد از حبوبات٬ سبزیجات٬ لبنیات٬ آجیل ها٬ فست فودها٬ نوشیدنی های کافیین دار٬ یه سری از میوه ها و...تنها چیزی که میمونه گوشت گوسفندی و مرغ هست! ترجیحا بدون پیاز :/// شرایط سختیه خلاصه

.

.

.

فک کنم نوشته بالا رو تو هفته های زیادی به مرور نوشتم و پست نکردم و رسیدیم به امروز که عزیز دلم دو ماه و ۱۰ روزشه ...حتی واکسن دو ماهگیشم زده و چقدر من قبلش بخاطرش گریه کردم حتی روزی که داشتیم میبردیمش توی درمانگاه من گوله گوله اشک میریختم و دلم میخواست بچه رو بغل کنم و فرار کنم:)))) اما همه روزای سخت نوزادی گذشته همش میگفتن بچه تا ۴۰ روز سخته رسیدگی بهش و من باور نمیکردم! نیکی بزرگتر که میشه زندگیمون نظم بیشتری پیدا میکنه حالا تو چشمامون نگاه میکنه و میخنده و من از ذوق غش میکنم و فریاد سر میدم خدایا شکرت که من مامان شدم...شبا دو بار بیدار میشه و شیر میخوره و خدا رو شکر مشکلی با خواب شب نداریم البته خیلی تلاش کردم تا خواب شبش نظم خوبی داشته باشه از ساعت ۸ شب اتاق رو تاریک میکنم تا ۹_۹ و نیم دیگه خوابش میبره همینطور زمان که میگذره دل درداش هم با بزرگتر شدنش بهتر و بهتر میشه البته من خیلییییی رعایت میکنم چیز ناجوری نخورم اما با همه رعایت کردنا یه مدت غروب که میشد نیکی نا اروم میشد و گریه سر میداد این گریه ها دو ساعت و نیم ادامه پیدا میکرد اما اوضاع به مرور داره بهتر میشه 

مامانم تا ۲۰ روز پیشمون موند و رفت وقتی رفت تا یک هفته روزای خیلی سختی رو گذروندیم شاهین هم نمیتونست خونه باشه و من کارم شده بود گریه و اینکه من چطوری بچه بزرگ کنم الان اون روزا یه خاطره ی دوره برام و تقریبا تمام رسیدگی به نیکی با خودمه منی که شستن و پوشک عوض کردن٬ اروغ گرفتن  بلد نبودم  حالا همه این کارا رو با سرعت زیادی انجام میدم هیچ همیشه خونه ای که بعد از رفتن مامانم شده بود بازار شام مرتب و تمیزه... حموم بردنی هم دو تایی میبریمش شاهین نگهش میداره من میشورمش و قربونش برم صداش در نمیاد تا میشوریمش 

خلاصه در عرض همین دو ماه من تبدیل به یه مامان واقعی شدم :))) 

کم کم خودمو پیدا کردم ورزشامو از پنج هفته بعد از زایمان به صورت سبک شروع کردم. اضافه وزن بعد از بارداریم کلا سه چهار کیلو بیشتر نیست شکمم هم برگشت سر جای خودش ترک هم نخورد چه چیزای وحشتناکی شنیده بودم از بارداری :/ کلا بارداریمو خیلی دوست داشتم حیف که اتلیه نرفتیم که اونم تقصیر خودمون شد که همه چیو گذاشتیم برای هفته های آخر و نیکی هم مهلت نداد و با اومدن مبارکش نذاشت من عکس یادگاری از شکمم داشته باشم زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 7:11

صفحه بندی