سر ظهر زنگ درو زدن شاهین گفت پستچیه گفتم روز جمعه ای؟ گفت حتما گلات رسیدن گفتم نه بابا اونا رو تازه فردا میفرستن بعد تازه یادم افتاد کیف نیکی جانم رو فرستادن...از موقع باز کردن بسته ی کیف دیگه من هی گوله گوله اشک ریختم فاصله ی بینمون یک کیسه ی آب و هفت لایه پوست و بیست و یکی دو روز زمانه...با خودم قرار گذاشتم این هفته حتما کیف بیمارستانش رو ببندم دلم میخواد آتلیه هم بریم یکم استرس دارم مامان گفته چند روز مونده به موعد زایمان میاد فک کنم عاطی هم بیاد سه هفته ی آینده رو برنامه ریزی کردم کلاسا رو تموم کنم و تحویل بدم نمیدونم از کی دوباره میتونم مشغول بشم ولی کمی هم نگران اوضاع آموزشگاه بعد از خودم هستم که شاهین میگه نگرانی نداره و نمیخواد به این چیزا فکر کنی...نمیدونم دخترکم چه زمانی رو برای اومدن انتخاب میکنه امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره دل توی دلم نیست این روزا...دیروز قرار داد مامای همراه رو هم بستم و خیالم راحت شد...تکون هاش این روزا بیشتر از همیشه است...همه چیز عین خواب میمونه
زندگی یعنی من یعنی تو......ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66