گردنم درد میکنه فک کنم از بس سرمو خم کردم روی کتاب اینجوری شدم تمام مدت این گردن بیچاره آویزونه
در حال حاضر کشتن مرغ مینا رو میخونم:

آقایی که قراره کمد و کتابخونه و کابینت رو بزنه اومده برای اندازه گیری موقع اندازه زدن کتابخونه گفته این همه کتاب داری؟ شاهینم گفته بود آره گفته از ابتدایی کتاباتو نگه داشتی؟
اون همه کتاب نداریم ولی قراره داشته باشیم (قبلا هم گفته بودم ضلع بزرگ یکی از اتاقا قراره کتابخونه بشه) بعد چوبی که مد نظرمون بود رو پیدا نکردیم هنوز
همین یک سال گذشته هم مدام دلم تالاپ تولوپ میکرد که بلاخره کی خونه رو درست کنیم اما الان به حدی آرومم که باورم نمیشه دلم میخواد همه چی تو آرامش بره جلو. برا همین وقتی دیروز شاهین زنگ زد و گفت بابا گفته تا شهریور عروسی رو راه بندازیم مثل اسپند رو آتیش بالا پایین میپریدم که وای شهریور که همین دو ماه دیگست کلی کار داریم نه زوده نمیشهههههههههه و طی جیغ ویغایی که کردم بلاخره قرار شد اول خونه تکمیل بشه بعد وسایل باقی مونده رو بخریم بعد حالا بشینیم تصمیم بگیریم از دیروزم هی به خودم میگم آروم باش همه چی خوب پیش میره همه چی درست میشه استرس به خودت راه نده
یعنی این پدر شوهر اخلاقش همیشه همینجوریه موقع خواستگاری اومدن هم هیمنجوری شد یه روز صبح شاهین زنگ زد گفتم میخواییم بیاییم لصفا شماره خونه رو بده که تماس بگیرن قرار بذارن
خوب حالا من لباس چی بپوشم

یه کلاسی این تابستون همت کنم برم منتظرم عاطی هم بیاد تصمیم بگیریم