دوشنبه گذشته وقتِ غروب گوشی مامان زنگ خورد چند روزی بود که همه میدونستن هر لحظه ممکنه اتفاق بیفته گوشی رو که جواب داد همه فهمیدیم بلاخره بابابزرگ رفت!
یک ساعت بعدش راهیِ دور دست ها شدیم دیروز برگشتیم...
میدونی آدم فقط برای این دلتنگ میشه که اونی رو که میره دیگه نمیبینه دیگه بابابزرگ با عینک گِرد ته استکانیش و اون کلاهش و دستای قوی و چروکش و شعرایی که برامون میخوند تو اتاقش در حالیکه سر جایِ همیشگیش به بالشش تکیه داده وجود نداره...
ناراحت نیستم بلاخره بعد از یک عمر طولانی حالا آروم گرفته و عجیب دل منم آروم بود وقتی همه گریه میکردن!
زندگی یعنی من یعنی تو......ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 47