کلِ امروز از تب و بدن درد تو رختخواب موندم و خوابیدم بعد از صبحانه و بعد از ناهار!!! ساعت از 4 که گذشت به خودم گفتم پاشم یکم حرکات کششی انجام بدم
که سمانه درونم گفت واااااااا مگه نمیبینی خسته و مریضم بذاریم بخوابیم بابا
یکم به حرفش گوش دادم باز دیدم دلم نمیخواد دیگه بخوابم میدونم پاشم این بدن درد دست از سرم برمیداره باز سمانه درون گفت اصلا مگه نمیدونی خوب نیست با تب فعالیت بدنی داشته باشی بخواب میگممم
باز متقاعد شده بودم که رفتم اینستا پیج مورد علاقم پست گذاشته بود چه خوبه انقد بتونی روی آدما تاثیر بذاری کسایی که هیچ وقت نخواهی شناختشون!
در مقابل سمانه درونم که این شکلی نیگام میکرد
پاشدم... یه فنجون قهوه یه آهنگ آرامبخش یکم کشش، کشش، کششِ بیشتر!! حالا خیلی بهترم تب هم منو نکشت
...برای شام هم سوپ گذاشتم.
برا خودم مسقطی میوه ای درست کردم![]()

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 60