
بدنم داغ کرده! نفسی میکشم و سلام میکنم به تلخی و بی حوصلگی...دوره ام شروع شده! بی تابه آغوشش... آهنگی میذارم کهxa0اوایل آشناییمونxa0بهم داد "دَنس می تو دِ اِند آو لاو" میرقصم...خارج از هر قاعده و قانونیxa0پیچ و تاب میخورم... میرقصم و به آخرین جمله اش فکر میکنم "به تو که رسیدم به همه چی رسیدم"xa0 واله و شیدا میرقصم اونقدر برات میرقصم اونقدر عاشقت میشم که تک تک سلول هام اینو فریاد بزنن... اونقدر آهنگ تکرار میشه اونقدر در حال و هوایِ خودم غرقم که به خودم میام میبینم حسابی عرق کردم... بی حوصله نیستم...
ادامه مطلب
امروز با خودم فک کردم چطور دلمون میاد بچه هایی رو به دنیا بیاریم و تقدیم دنیا کنیم وقتی اعتباری بهش نیست! زندگی پشت این چهار دیواریِ اتاق اون بیرون هر روز داره خشن تر و ترسناک تر میشه چطور میتونیم از این کوچولوهای بی دفاع مواظبت کنیم...xa05 ساله که تو یک رابطه هستم و نزدیکِ سه ساله که این رابطه رسمی شده اما هنوز برای این سوال که آیا یک روزی دلمxa0میخواد بچه ای از خودم داشته باشم جوابی پیدا نکردم! قبل از اینکه بذارم غمِ غروب جمعه اسیرم کنه پاشدم 45 مین ورزش کردمxa0حالا هم نشستم کتاب بخونم...با هد...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب